داستان زیبای آزادی

برای شاهزاده ای تعدادی بردۀ جدید آورده بودند.،بردها در غل و زنجیر های سنگین،سرهای خودراپائین انداخته وایستاده بودند،فقط یکی از آنان شاد به نظر می رسید و حتی زیر لب آهنگی هم زمزمه می کرد.
او با وجود اینکه طعم چوب نگهبان را هم چشید ،دست از خواندن بر نداشت. شاهزاده از اوپرسید:
ای مرد چطور می توانی با این وضعیت که داری احساس شادی وشعف داشته باشی ما که آزادیم همانند تو احساس خوشبختی نمی کنیم.
بردۀ آزاده جواب داد: چرا شاد نباشم؟ شما فقط پاهای مرا به زنجیر کشیده اید اما قلب وروح من آزاد است وکسی نمی تواند انرا به بند بکشد.
شاهزاده به نگهبانان دستور داد: این مرد را ازاد کنید. زنجیر کردن او بیهوده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.