داستانک/برای خداوند دادن حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود   مردی میان سال در زمین کشاورزی خودش  مشغول کار بود .حاکم تا او را دید  بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد و به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت بهترین  قاطر  به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید  بعد حاکم از تخت پایین آمد  و آرام  آرام  قدم میزد، گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت.

داستانک , داستان کوتاه, داستان های زیبا

ادامه خواندن داستانک/برای خداوند دادن حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد