معجزه حضرت موسی(ع) در زندان تکریت: «والله خمینی امام است»

خبرگزاری فارس: یکی از بچه ها زیر لب با لرزش به طوری که فقط آهسته شنیده می شد گفت: « خمینی امام است امام ماست امام همه است این را همه می دانند….»

نویسنده وبلاگ نقطه رهایی در آخرین پستش نوشت: درست وسط خرداد ماه بود، هوا بی نهایت گرم و شرجی، تقریبا بیشتر بچه ها پیراهن های خودشون رو در آورده بودند و عریان توی آسایشگاه نشسته بودند، درو پنجره ها هم که تابستون و زمستون نداشت هر روز باز می شد و هرشب بسته، همه آنچنان بی رمق نشسته بودند که آدم فکر می کرد، در صف مردگان هستند؛ توی این آفتاب گرم عراق و این سکوت کشننده اردوگاه تکریت، صدای پوتین های افسر ارشد اردوگاه می آمد که به سوی آسایشگاه ۱۲خصمانه گام برمی داشت؛ چهره ای سوخته و عبوس، با همراهی چند سرباز وارد شد در حالی که لبخندی سنگین برلب داشت، تا آمد داخل گفت: « خمینی مرد ! ایران فروپاشید! به آخر خط رسیدید…»

بد حالتی رخ داده بود، نه می شد پذیرفت نه ترس از واقعیت داشتن این حرف از توی دلها خارج می شد؛ همین طور که کنایه وار حرف می زد، آمد داخل و تا انتهای سوله رژه نظامی رفت و کنار تلویزیون ایستاد و با ترکه اش   آن را روشن کرد، داشت به زبان عربی اخبار می گفت، یک لحظه عکس امام را نشان داد و بعد شروع کرد به بیان کردن حرف هایی به زبان عربی. این افسر هم یک لحظه گوش داد بعد با غیظ گفت: « دیدید این هم همین را گفت…» این بار شبکه را تغییر داد، مجری یا همان خبرگو گفت : امام خمینی…؛ این جمله مثل آن بود که یک ظرف پر آتش را بر روی افسر بعثی ریخته باشند، با عصبانیت فریاد زد: « کی گفت خمینی امام است خمینی هرگز امام نیست نیست نیست…» به سرعت تلوزیون را خاموش کرد و دوباره همان جملات را تکرار کرد؛ توی این لحظه یکی از بچه ها زیر لب با لرزش به طوری که فقط آهسته شنیده می شد گفت: « خمینی امام است امام ماست امام همه است این را همه می دانند….»

این شمر بعثی یک لحظه برگشت و به ماها نگاه کرد تا بفهمد کی اینها را گفت ، حالا همه واقعا ترسیده بودیم، هم از این می ترسیدیم که نکند حرفش راست باشد، و هم از قائله ای که تازه شروع شده بود…همین طور که همه را از زیر ذره بین نگاهش می گذراند به طرز مرموزی از آسایشگاه خارج شد و به سمت دورترین نقطه حیات اردوگاه یورش برد ، درست مثل عقابی که از دور موشی، جوجه ای، چیزی را برای شکار انتخاب می کند، همین طور از پنجره های کوتاه و در باز نگاهش می کردیم آن هم درحالی که بدن هایمان خیس عرق بود ودلهامان  پر دلهره، حیات که به همت نور پرژاکتورها روشن تر از روزها بود آمدن دشمن مسلح را حکایت می کرد، با آن هیکل دیوگونه اش وارد شد، ابتدا سعی کردیم توجهی نکنیم ولی حرکات مار وحشی و زهرآگین که هرلحظه می رفت تا سر و صورت شیطان را به نیش بکشد، همه را به خود مشغول کرده بود حتی سربازان را، همه منتظر حمله بودیم، همه منتظر شهادت بودیم؛ منتظر بودیم که بلایی نازل شود؟ به اولین نفر که رسید، مار را بر روی دوش او رها کرد به طوری که دمش روی کتف جوان ۱۸ یا ۱۹ ساله با بدن عریان قرار داشت، روی کتف و در دست عدو و سر مار بر روی سینه جوان، مار مثل تکه ای طناب رها شد بدون تحرک.  دقایقی بعد درحالی که به امام ناسزا می گفت و حرفهایش را تکرار میکرد،  دست برد تا سر مار را بگیرد و مار را از روی بدن جوان بردارد، مار حمله ای کرد به سوی سرش، به سختی آن را کنترل کرد و سمت نفر بعدی رفت ؛ این یورش و آرامش مار هر بار ادامه داشت، و تعجب و حیرت همه بیشتر، تا اینکه رسید به نوجوانی که هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود، این بار مار را کاملا رها کرد نیمی از آن روی سینه نیم دیگر بر پشتش، این نوجوان مثل بقیه سکوت کرده بود و حتی پلک هم نمیزد، سرش رو آورده بود پایین. مار هم همین طور انگار به آرامش تازه ای رسیده بود، آرام و بی حرکت مثل تکه ای چوب ، انگار اصلا مار نبود و فقط شعبده ای فیلمی چیزی اینچنین، انگار روز موعود موسی و ساحران بود، ساحر اعظم دست برد تا چوبش را بردارد، نه چوب که نبود ماری وحشی بود که دیگر چوب شده بود، مار مرده بود! و دیگر هیچ حرکت نکرد، بعثی دست برد و مار را گرفت و به سمت پنجره رفت ، دستش را از دزدگیرها بیرون برد و مار را به گوشه ای پرت کرد، و سکوتی را شروع کرد؛ تا این لحظه زبانش مثل توپخانه هایشان مثل میگ هایی که از اربابانشان گرفته بودند آتش می ریخت ولی انگار گلوله تمام کرده یا نه توپخانه سقوط کرده، سکوتی با گره زدن نگاهش به گوشه ای دور در تنها قسمت تاریک مانده حیاط ، بین دژبانی و ساختمان مدیریت، لحظه ای بعد جثه بزرگش مثل گونی های سنگر سازی که از روی وانت به پایین بیافتد ، روی زمین پهن شد و لرزه و صدایی از خود برجای گذاشت ؛ تمام سربازانش دورش را گرفتند، دنبال راه حل بودند، ما هم نمی دانستیم ازاین پیروزی شاد باشیم یا غمین اماممان؛ چند لحظه همان جا دراز کشید و همانند بیماران سرعی تشنج کرد و لرزید  بعد یکهو از جای خودش بلند شد و به سمت در خروجی رفت، بقیه هم به تقلید از او خارج شدند، تا وسط حیاط اردوگاه نرفته بود که دوباره ایستاد، مکثی کرد و برگشت و به سمت همان پنجره که کنارش نقش بر زمین شده بود؛ حرکت کرد و کنار پنجره سرش را به دزدگیرها چسباند و چند بار بلند به طوری که تقریبا همه صدایش را شنیدند، گفت « والله خمینی امام بود…!!!»

راوی :

دکتر مجید زارع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.