قدرت عشق!

وقتی که کریم خان می خواست بازار وکیل شیراز را بسازد، او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت؛ بنابرین استادان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت  نیاز  داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار وکیل شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها کسی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و استاد معمار و  ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می کردند.

روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند.
کریمخان از سیاه پرسید :
چه شده، نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
سیاه خان ساکت ماند و چیزی نگفت؛ اما استاد معمار پایین آمد و یواشکی
بیخ گوش کریم خان گفت:
قربان، تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود.
چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته، سیاه خان هم دست و دل کار کردن ندارد. اگر چاره ای نیندیشید، کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها کسی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریم خان فوراً به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد.
کریم خان مقداری پول به آن ها داد و گفت:
امروز که گذشت، اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی!
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
فردا کریم خان مجدّداً به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
ببینید، عشق چه قدرتی دارد؟!
آن که آجرها را پرت می کرد، عشق بود، نه سیاه خان!

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.

http://30arg.blogfa.com/1397/02

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.