حاضر جوابیهای تاریخی (۲)

همیشه و در همه جا افرادی بوده و هستند که برای تحقیر و یا محکوم کردن طرف مقابل با اشارات و یاپرسش هایی قصد اجرای هدف خود را دارند که اینها در مواقعی با افراد حاضر جوابی روبرو می شوند که نه تنها به هدف خود نمی رسند بلکه شکست می خورند و خجالت زده می شوند.

بعضی افراد به علت جوابی های خوب و به موقع و منطقی که داشته اند در تاریخ مشهور شده اند که در ادامه قسمت دوم از این حاضر جوابی ها تقدیم می گردد.

۹۶۰۶۰۲  ___  ۹۷۰۸۰۷

در یک روز بسیار سرد زمستانی رشید وطواط برای دیدار و هم صحبتی عازم خانه ادیب صابر شد. وقتی رشید در آن برف و سرما حلقه به در زد. کنیزی در باز کرد و به اوگفت: ادیب خانه نیست.

رشید همان جا بیتی سرود و با صدای بلند آن را خواند:

آن کس که برون رود در این روز      احمق تر از او کس دگر نیست.

ادیب که صدای او را شنید. دریچه بالای خانه را گشود و گفت:

من خود به حرمسرای خویشم     پیداست که در برون در کیست

**********************۸

روزی عبدالرحمان جامی این شعر را در مجلسی خواند:

بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی         هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی

یکی از حضار به او گفت: اگر خری پیدا شود چه؟

جامی گفت: باز هم پندارم توئی!!

*****************************

روزی سرخوش هروی و عندلیب الذاکرین که هردو از شعرای بذله گو بوده اند با یکدیگر مشغول شوخی و بذله گویی می شوند. در این اثنا الاغی به صدا در می آید و عندلیب فورآ می گوید:

سرخوش است این خر که دارد گرم این کاشانه را

و سرخوش  بلافاصله در پاسخ این مصراع این مصراع نظیری نیشابوری را می خواند:

عندلیب آشفته تر می خــــــــواند این افسانه را

****************************

بعد از آنکه عبدالله خان اوزبک خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد. روزی در سیستان گذرش برقبر منسوب به رستم افتاد به طور شماتت این بیت را خواند:

سر از خاک بردار و ایران ببین      به کام دلیران توران ببین

و گفت: ندانم که رستم اگر قادر به گفتن بود چه می گفت. یکی از وزرای او گفت: اگر خشم نگیری بگویم. گفت: بگو. گفت: اگر قادر به گفتن بود می گفت:

چو بیشه تهی ماند از نره شیر     شغالان در آیند آن جا دلیر

 ************************۸

زیب النساء دختر عالمگیر پادشاه هندوستان روزی در حضور پدر نشسته بود. ناگاه آیینه بزرگ از طاق بیفتاد و شکست .  پدر بلافاصله گفت:

از قضـــــا آیینه ی چینی شکـــــست

و زیب النساء فی البداهه گفت:

خوب شد اسباب خود بینی شکست.

************************

می گویند:  “مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . .  چه محشری می شوند!

“اینشتین”در جواب نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.

واقعا هم که چه غوغایی می شود!

ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

************************

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:

آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است

برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:

بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

************************

روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:

«شما برای چی می نویسید استاد؟ »

برنارد شاو جواب داد:

«برای یک لقمه نان»

نویسنده جوان برآشفت که:

«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »

وبرنارد شاو گفت:

«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

************************

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.

یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه

اینجا منتظر باش تا من برگردم.

راننده میگه

نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.

چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰پوند می ده.

راننده میگه:

گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

************************

نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) –

روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل  رو کرد و گفت:

من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.

چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):

من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش.

************************

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…

که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…

بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه

من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…

چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه

ولی من این کار رو می کنم!

 

دیدگاهتان را بنویسید