فرق زندگی کردن و زنده بودن

زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد از کجا بدانیم که داریم زندگی می کنیم یا فقط زنده ایم؟

چند وقت پیش خبرنگاری از یک کارگر ساختمانی ساده ای که دوچرخه داشت، پرسید: شما از زندگی خودتان راضی هستید. کارگر جواب داد: بله خدا رو شکر زنده ایم. بعد از یک پزشک همین سوال رو پرسید. پزشک گفت: نه راضی نیستم.

خبرنگار با تعجب روکرد به پزشک و گفت: خیلی عجیبه من همین سوال رو قبلا از یک کارگر ساده که دوچرخه داشت پرسیدم گفت بله زنده ایم شکر، ولی شما با این همه امکاناتی که دارید می گویید نه راضی نیستم!
پزشک به خبرنگار گفت: خوب اون کارگر گفته زنده ایم خدا رو شکر و زنده بودن با زندگی کردن خیلی فرق دارد. من هم زنده ام ولی از زندگی کردن خودم راضی نیستم.و……

زنده بودن لازم است اما کافی نیست. باید زندگی کرد. خیلی از آدمها فقط زنده اند و نفس می کشند. این کافی نیست. حیوانات هم زنده اند و نفس می کشند. زندگی، یعنی حرکت به جلو. کسانی زندگی می کنند که در طول زندگی خودشون دائم در حال سیر و حرکت تکاملی هستند. هر روزشون با روز قبل فرق می کنه. هر روزی که می گذره عالم تر، توانا تر، با فضیلت تر و با اراده تر می شوند. همیشه در حال رشد و شکوفایی استعداد های خودشون هستند. زنده بودن با سکون شخصیت هم سازگار است، ولی کسی که واقعا زندگی می کند سکون و درجا زدن اصلا برایش معنا ندارد. از هر دقیقه و ثانیه عمرش برای یاد گرفتن، رشد کردن و بزرگ شدن استفاده می کند. برای عمرش ارزش قایل است.
زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. زنده بودن مقدمه زندگی کردن است. انسان با زنده بودن عمرش را مصرف می کند ولی به مقصد نمی رسد، آنجه هدف زندگی را محقق می کند زندگی کردن است.
ما اغلب زندگی خود را به فراهم ساختن اسباب زنده بودن و حیات می گذرانیم و متوجه نیستیم تمام تلاشی که می کنیم مقدمه سروسامان بخشیدن به زندگی است نه خود زندگی.
اغلب افراد جامعه آنقدر مشغول اند که متاسفانه فرصتی برای زندگی کردن پیدا نمی کنند. خیلی از مردم تنها زنده هستند و نفس می کشند، ولی زندگی نمی کنند. فرقی هم ندارد فقیر باشند یا پولدار، عالم باشند یا جاهل. خیلی از پولدارها هم فقط زنده هستند. گاهی هم ممکن است طرف دانشمند و متخصص دینی باشد، ولی زندگی خوبی نداشته باشد. علامت زندگی نکردن این است که وقتی شما پس از چند سال با آنها برخورد می کنید، می بینید شخصیتشان همان است که مثلا بیست سال، سی سال پیش بود. این دسته فقط زنده بودند، ولی وقتی با یک انسان فرهیخته، فرزانه، دانشمند و عالم خودساخته مواجه می شوید، می بینید که خیلی فرق کرده، خیلی رشد کرده، خیلی جلو رفته، علم و عملش بیشتر شده، شخصیتش بزرگتر شده، معنویت و نورانیت بیشتری پیدا کرده، این حالت نشان می دهد که در این دوران زندگی کرده است.
گروه اول تلاش می کنند اما برای زنده ماندن و گاهی بدون اینکه رشدی اتفاق بیافتد این جهان را ترک می کنند. اکثر افراد انسانی با اینکه به لحاظ جسمانی بزرگ می شوند به لحاظ روحانی کودک می مانند و هرگز بزرگ نمی شوند. طول و عرض زندگیشان بزرگ می شود اما عمق وجودشان کوچک می ماند.
نسبت میان زندگی کردن با زنده بودن اعم و اخص مطلق است ، کسی که زندگی می کند حتما زنده است اما اینچنین نیست که هر زنده ای زندگی کند. برخی انسان ها تنها برای زنده بودن تلاش می کنند و امکان زندگی کردن نمی یابند.
انسان روح است نه جسم، بدن دارد اما بدن نیست، روی این اصل منظور ما از رشد کردن و بزرگ شدن، رشد طولی و عرضی جسم انسان نیست، اگر این رشد در روح انسان اتفاق بیافتد نامش زندگی است.
معیار زنده بودن و زندگی کردن هر دو جنبش حیاتی است منتهی اگر این جنبش همراه با رشد و کمال معنوی اتفاق بیافتد زندگی کردن تحقق می یابد وگرنه تنها جنبشی برای زنده ماندن است و بس.
امور سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کلان در زندگی انسان هم در جای خود اهمیت دارد، زیرا زندگی کردن در سایه امنیت در این امور امکان پذیر می شود،‌ بنابراین وقتی جامعه و خانواده دچار بحران شد، اعضای آن مجبورند تنها برای زنده ماندن تلاش کنند و متاسفانه امکانی برای زندگی کردن نمی یابند.

حاصل سخن اینکه:
از میان انسان ها تنها کسانی که رشد معنوی دارند، زندگی می کنند و سایر افراد تنها زنده اند.

akhlagh.porsemani.ir

کمی مصداقی تر به موضوع نگاه کنیم!
ما خیلی وقت ها تنها برای نگه داشتن سلامتی خود کوشش می کنیم، برای حفظ تعادل روانی خود برنامه ریزی می کنیم. برای تامین معاش مادی خود حرکت می کنیم، اینها همه تلاش هایی برای زنده ماندن است.
وقتی غذا می خوریم می خوابیم ، حمام می رویم، نظافت می کنیم، لباس می شوریم؛ جارو می کنیم، نهار می پذیم، به بازار می رویم و مواد غذایی و لباس می خریم و …..
وقتی به صحرا می رویم ، به دریا می نگریم، در آن شنا می کنیم، استخر می رویم، ورزش می کنیم، کوه می رویم، پارک می رویم، یا کنار باغچه حیات خانه تخت می گذاریم فرش می اندازیم دور هم جمع می شویم و چای می نوشیم و میوه می خوریم و می گیم می خندیم، جک تعریف می کنیم، اسمس می خوانیم و …………
وقتی کار می کنیم، کارگری ، کارمندی، آهنگری، نجاری، بنایی، زرگری، تجارت، صنعت، کشاورزی، دامداری، باغداری، بانک داری خدمت کاری، دکتری، پرستاری، داروفروشی و ……..در حقیقت برای زنده ماندن تلاش می نماییم. این کارها نامش زندگی کردن نیست.
اما وقتی کتاب های دینی و فلسفی و عرفانی می خوانیم، قرآن تلاوت می کنیم، حدیث می خوانیم، فکر می کنیم، سخنرانی گوش می کنیم یا سخنزانی می کنیم، کتاب می نویسیم، تحقیق می کنیم، پژوهش داریم، می آموزیم، می آموزانیم.
یا وقتی عبادت می کنیم، نماز شب می خوانیم،‌ نماز صبح می خوانیم، دعا می کنیم، توبه می کنیم، مناجات می کنیم، عشق می کنیم، محبت می ورزیم، اطاعت می کنیم، بندگی می کنیم، مراقبت می کنیم، توسل می جوییم، گریه می کنیم، تسبیح و تهلیل و ذکر خدا می گوییم، در این شرایط است که واقعا زندگی می کنیم.
کمی قدیم تر ها خانه ها کتاب خانه و نماز خانه داشت. کتاب خانه نماد عقلانیت بود و نمازخانه نماد معنویت. الان فقط اطاق خواب دارد و هال و پذیرایی. فکری برای مسجد و کتاب خانه برای یک محله هم نمی شود چه رسد به خانه. آیا ما از زندگی دور شده ایم. بله دور شده ایم، کتاب خانه و مسجد و نماز خانه نشانه زندگی کردن است. متاسفانه باید اعتراف کنیم که ما از زندگی دور شده ایم و تمام همت مان این است که فقط زنده بمانیم. و این خیلی بد است . ما پسرفت کرده ایم نه پیشرفت. مفهوم توسعه و پیشرفت آن نیست که فقط جنبه های مادی و طبیعی زندگی گسترش یابد. هواپیما و موشک و ماهواره بسازیم، بلوار و بزرگراه افتتاح کنیم، پیشرفت آنگاه محقق می شود که روح انسان در مسیر انسانیت و خدایی شدن پیش برود.

حیات طبیعی ، حیات عقلانی و حیات عرفانی.
ما سه رقم زندگی داریم، وقتی داریم به حیات طبیعی خودمان سروسامان می دهیم، برای زنده ماندن تلاش می کنیم، ولی وقتی زندگی عقلانی داریم یا عرفانی، اکنون داریم برای زندگی کردن حرکت می کنیم.
چرا؟ چون روح انسان در بستر حیات عقلانی و عرفانی رشد می کند و بزرگ می شود. حیات طبیعی تنها بدن و طبیعت انسان را رشد می دهد.

تفکر و تذکر.
همیشه انسان های بزرگی که زندگی کردن را بلد هستند توصیه می کنند که عمرت را یا به تفکر بگذران یا به تذکر و یاد خداوند. این توصیه بسیار محکم و حکیمانه است. البته ما چاره ای نداریم که به امور روزمره زندگی هم بپردازیم و برای زنده ماندن خویش تلاش کنیم، اما نه اینکه تمام عمر خود را برای این کار مصرف نماییم.

سیر و سلوک.
هیچ حرکتی مانند سیر و سلوک تامین کننده رشد و عظمت روحی و زندگی حقیقی برای انسان نیست. سیر و سلوک دو مرحله دارد، سیر و سلوک عقلانی و سیر و سلوک عرفانی. در مرحله اول رشد عقلانی انسان تامین می شود و در مرحله دوم رشد معنوی آدمی تضمین می گردد. کسی که سیر و سلوک ندارد، به لحاظ روحی ساکن است و روح ساکن زندگی نمی کند.
خیلی وقت ها ما خیال می کنیم داریم زندگی می کنیم، اما درست نیست، چون با کارهایی که انجام می دهیم رشد و عظمتی برای روحمان حاصل نمی شود. پولمان زیاد می شود، اما روحمان زیاد نمی شود. ساختمان خانه و کارخانه مان بزرگ می شود، اما ابعاد روحمان بزرگ نمی شود.

عمر طلا است.
اینکه می گویند عمر طلا است به نظر درست نیست. عمر و وقت چیزی جز ظرفیت و ظرف نیست. ارزش ظرف به مظروف آن است. کاری که شما در ظرف عمر و اوقات آن انجام می دهید می تواند ارزش طلاگونه داشته باشد. اگر کسی در ظرف عمر خود موفق به زندگی کردن صحیح شود، عمرش از طلا خیلی باارزش تر است. ولی اگر کسی تمام همت اش این باشد که زنده بماند، عمرش چندان باارزش نیست. زندگی کردن ارزش غایی دارد و زنده ماندن مقدمه آن است.
زندگی کردن کار آسانی نیست. هر کسی نمی تواند زندگی بکند. انسان برای اینکه زندگی بکند باید خیلی چیزها بلد باشد. باید خودش را شناخته باشد. توانایی های خودش را شناخته باشد و راه شکوفایی این توانایی ها را بلد باشد و همیشه برای حرکت به جلو و تکامل خودش برنامه ریزی داشته باشد.
گرفتار یک لقمه نون هم نباشد و بتواند برای خودش فراقت و آرامشی درست کند که در سایه آن به خویش فکر کند و برای خودش و خانواده اش زندگی خوبی فراهم کند. خدا کند که بتوانیم تا عمرمان به این دنیا هست حداقل چند سالی زندگی کنیم و مزه زندگی کردن را بچشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.