داستان اسکندر و دیوجانس

دیوجانس یا دیوژن یا دیو گِنِس فیلسوف درویش مسلک یونانی بود که در درون یک بشکه یا خمره بزرگ مسکن گزیده بود و دوران زندگی او با اسکندر مقدونی همزمان بود. چون مثل سگ ولگردانه زندگی میکرد یا بخاطر اینکه با مردم بدون رعایت شان و منزلتشان و بدون تعارفات معمول و رک و گزنده صحبت میکرد به او دیوژن کلبی(سگی) هم میگفتند . او از امکانات دنیا به یک بالاپوش خشن و یک کاسه قنات کرده بود.

 

روزى اسکندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد. دیوجانس اسکندر را آن چنان که او توقع داشت، احترام نکرد و وقعى ننهاد . اسکندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس ، برآشفت و گفت :این چه رفتارى است که تو با ما دارى؟
آیا گمان کرده اى که از ما بى نیازى ؟
دیوجانس گفت : آرى ، بى نیازم .
اسکندر گفت : تو را بى نیاز نمى بینم .بر خاک نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چیزى بخواه تا تو را بدهم .
دیوجانس جواب داد : اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم که آن دو، تو را امیرند . تو بنده بندگان منى .
اسکندر پرسید: آن بندگان تو که بر من امیرند، چه کسانى اند؟
درویش جواب داد : خشم و شهوت. من آن دو را رام خود کرده ام ؛ حال آن که آن دو بر تو امیرند و تو را به هر سو که بخواهند مى کشند.
برو آن جا که تو را فرمان مى برند؛، نه این جا که فرمانبرى زبون و خوارى.

اسکندر دوباره گفت: آیا درخواستی از من نداری ؟

دیوجانس گفت : چرا دارم

اسکندر خوشحال شد و گفت : خواهش تو چیست؟

دیوجانس گفت : کنار برو تا آفتاب برمن بتابد

اسکندر که تحت تاثیر بی اعتنایی درویش به دنیا قرار گرفته و در مقابل درویش تحقیر شده بود (شاید برای پنهان کردن حقارتش) گفت : اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوجانس باشم.

*****************

اسکندر کبیر به دیدار دیوژن رفت که در زیر آفتاب لمیده بود و گفت وگوی جالبی میان آن دو فاتح بزرگ – یک فاتحی که در پی تسخیر دنیایی بود و دیگری بر آن بود که بر روح خویش تسلط یابد- در گرفت.

دیوژن: «ای سردار بزرگ، بزرگ ترین آرزوی تو اکنون چیست؟»

اسکندر: «یونان را به زیر فرمان بیاورم.»

دیوژن: «پس از آن؟»

اسکندر: «آسیای صغیر را تسخیر کنم.»

دیوژن: «و پس از آن؟»

اسکندر: «به استراحت بپردازدم و لذت ببرم.»

دیوژن: «چرا هم اکنون استراحت نمی کنی و لذت نمی بری؟!»

می گویند اسکندر از نصیحت دیوژن اظهار امتنان کرد و پرسید: «آیا خدمتی از من بر می آید که در حق تو به جا آورم؟»

– «آری. خواهش می کنم سایه خود را که میان من و نور خورشید حایل است، از سرم کم کنید!»

اسکندر از این سخن به خنده افتاد و گفت: «اگر من اسکندر نبودم، دلم می خواست دیوژن باشم نه کس دیگر.»

بیم و هراس را در دل دیوژن هیچ راه نبود، گفت: «اگر من دیوژن نبودم دلم می خواست هر کس دیگر باشم غیر از اسکندر!»

 

  • دیوژن و اسیری دزدان دریایی

روزی به هنگام دوره گردی اسیر دزدان دریایی شد. چون او را به بازار برده فروشان بردند و کسی به خریدش آمد او رو به خریدار کرد و گفت: «ای غلام بیا آقایی بخر!»

می گویند دزدان دریایی از این حرف به قدری خوششان آمد که بند از پای او برداشتند و او را به خانه بردند.

دیوژن مدتی معلم آنها بود و اظهار می داشت: «برای من چه تفاوت می کند که معلم راهزنان دریایی باشم یا دزدان اجتماعی.» و سرانجام در ازای دانش او آزادی اش را به او بخشیدند.

دیوژن به آتن بازگشت و سالی چند به سکه زدن (سکه نوین) فلسفه کلبی پرداخت و چنین می نمود که باد سرسخت و هوای خشمگین با او سر سازگاری دارند زیرا هشتاد و نه سال زندگی کرد.

می گویند دیوژن همان روز دیده از جهان فرو بست که اسکندر از دنیا رفت!

 

  • فاتح و غلام

در افسانه آمده است که در موقع عبور از رودخانه استیکس دیوژن و اسکندر به هم رسیدند.

پس از سلام و علیک اسکندر گفت: «خوب ما باز به هم رسیدیم… دو تن فاتح و غلام».

دیوژن جواب داد: «آری ما به هم رسیدیم. دیوژن فاتح و اسکندر غلام! تو غلام شهوات خویش بودی و من آقای خود بودم.» و در پایان چون به راه جاویدانی گام نهادند این دیوژن بود که ره می نمود، نه اسکندر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.