حکایت/ آیا ماهم خودمون رو بخواب نزده ایم…؟

گویند مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند ،کفشهایش را زیر سرش گذاشت و خوابید،طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند و یکی از اون دو نفر گفت طلاها رو بزاریم پشت جعبه مهرها و اون یکی گفت نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره ،گفتند امتحانش کنیم کفشهایش را از زیر سرش برمی داریم،اگه بیدار باشه معلوم می شه،مرد که حرفای اونا رو شنیده بود خودشو بخواب زد، اونها کفش هایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد گفتند ؛پس خوابه طلاها رو بزاریم زیر جعبه مهرهای نماز بعد از رفتن آن دو ، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو  برداره اما اثری ازطلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری کفش هایش رو بدزدن!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.