ماجرای ساخت تسبیح گِلی برای مادر نگهبان عراقی

یک روز کنار حیاط خاکی اردوگاه نشسته بودم و داشتم مقداری گِل را که از قبل درست کرده بودم، وَرز می دادم. تصمیم داشتم یه تسبیح از آن گِل درست کنم .

به همین دلیل آن قطعه گِل را مرتب با زدن به یک قسمت سیمانی راهرو آسایشگاه آماده می کردم که وقتی رفتیم داخل، خودم را به ساختن یک تسبیح کوچک ۱۰۱ دانه سرگرم کنم.

البته کار آسانی نبود. بعد ازاینکه گِل مورد نظر آماده می شد باید با حوصله تمام ۹۹ دانه کوچک یک اندازه و گرد آن هم با دست درست کنی که به اضافه ۲شیخک (تفکیک کننده هر۳۲ دانه) می شد ۱۰۱ یکی و هر کدام را بدون آنکه اندازه تقریبی شان به هم بخورد با یک سر سوزن سرنگ سوراخ کنی و بگذاری چند روزی تا خشک شود.

بعد با هزار مصیبت، مقداری سیم خیلی نازک – که من از توری های خراب شده پنجره ها تهیه می کردم – فراهم می کردی و مثل نخ درون دانه ها می کشیدی بعد اگر زمستان بود و توی آسایشگاه بخاری علاء الدین داشتیم آن تسبیحی که نخ اش از سیم بود را تا آنجا که راه داشت تا می زدیم که حجم کمی بگیرد و با یک سیم دیگه می بستیم و به داخل دهانه بخاری آویزان می کردیم به مدت چند ساعت تا خوب سرخ شد.

بعد که بیرون می آوردیم آنها را در یک ظرف آب می گذاشتیم تا سریع سرد شود و آنوقت بود که شما یک تسبیح سنگی خوشرنگ داشتی.)

یک دفعه سرم را بالا کردم نگهبان اردوگاه “حسین” را دیدم که بالای سرم ایستاده و حرکاتم را نگاه می کند؛ تا خواستم بر طبق قانون اردوگاه بلند شوم، با دست اشاره کرد که ” لا اُگعُد” بعد پرسید: “شِتسُوّی”؟ یعنی چکار می کنی؟
من هم به عربی جوابش را دادم که ” دا اَسُوّی سِبحَه” یعنی دارم یه تسبیح درست می کنم.

بعد جلوتر آمد و نشست کنارم و گفت : چند روز دیگه روز تولد مادرمه و خیلی بهش علاقه دارم و اینکه مادرم یه زن خیلی مذهبیه. می شه یه لطفی بهم بکنی و یه تسبیح هم برای اون درست کنی

راستش جواب خیلی محکمی بهش ندادم چون یه لحظه به یاد برخوردهای زننده  و کتک ها و شکنجه های آنها افتادم. ولی نا امیدش هم نکردم. وقتی که رفت سریع رفتم و قضیه را به حاج آقا ابوترابی گفتم و از ایشان پرسیدم: حاج آقا نگهبان حسین یه همچون درخواستی داره درست کنم واسش یا نه؟

حاج آقا سریع پاسخ داد : آره آقا جون اگه می تونی کار خوبیه.

من هم از نیت تسبیح خودم خارج شدم به نیت مادر نگهبان دست به کار شدم و سعی کردم تا آنجا که هنر دارم  روی آن تسبیح کار کنم.

از جمله کاری که کردم این بود که شیخک بالای تسبیه ـ که یه منگوله بهش اویزون میشه ـ را دراز تر ساختم و بر بدنه اون به عربی حک کردم” الی اُمی الحَنون” یعنی تقدیم به مادر مهربانم- بعد از انجام همه اون مراحل و آماده شدن تسبیح یه روز نگهبان حسین را صدا زدم و وقتی آمد آن تسبیح را بهش دادم، بدون اینکه بگویم روی شیخک بالایی آن چیزی نوشته ام .

پنجشنبه  بود که نگهبان حسین رفت به مرخصی و یکشنبه بود یا دوشنبه که بر گشت. همین که به اردوگاه رسید و با نگهبان های دیگر روبوسی و حال واحوال کرد سریع آمد به طرف اتاق ما و احوال من را از بچه ها گرفت. بچه ها هم سریع من را پیدا کردند و من رفتم پیش او.

خیلی احتیاط کرد که کسی اطرافش نباشه بعد گفت جلیل چیکار کردی؟
من هم با تعجب گفتم “شنو قضیه” چی شده ؟ گفت اون تسبیح را که به مادرم دادم گفتم ساخته یک اسیر ایرانیه اون هم رو یکی از دانه هاش که  نوشته بودی “الی امی الحنون”  را خونده و خیلی به خاطر اسیری شما گریه کرده بعد هم قسمم داده که اگه اونارو اذیت کنی ازت راضی نیستم.

بعد گفت مادرم تازه یک بقچه از نان و مخلّفات دیگه پیچیده و داده که بیارم برات ولی با هزار مصیبت قانعش کردم که اینکار ممنوعه. بعد گفت بابا من سربازم و مطیع اوامر مافوق با این حرف مادرم که گفته اگه اسیر رو آزار بدی ازت راضی نیستم  چکار کنم.

گفتم  الله کریم حالا که طوری نشده  شما وقتی دستور داشتی همون کار را بکن والا بقیش دست خودته در پایان تشکر کرد و رفت به سوی اتاق نگهبانیش ….

با این کار تا این نگهبان آنجا بود من ندیدم با کسی با خشونت برخورد کنه این هم نمونه ای دیگه از اخلاق خوش حاج آقا ابوترابی که دشمن کینه ای را نرم می کرد.

چقدر این روزها دلم تنگ اینجور برخوردهای سازنده شده اما حیف گویا با رفتن حاجی اینجور برخوردها هم تاحدودی با او رفت…. شاید هم هست و من از آنها فاصله گرفتم.

راوی: آزاده جلیل حسین زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.