قصه ای از “کلیله و دمنه” ‌

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.

ادامه خواندن قصه ای از “کلیله و دمنه” ‌

1d38aed349a0d2b24a9f2b858fd9ce955b7a0