بهلول و کبابی

روزی بهلول از خیابانی می گذشت به کباب فروشی رسید و گفت یک جوجه کباب بده من بخورم فروشنده اورا دیوانه خطاب کرد و گفت برو دور شو ،بهلول گفت اگر به من جوجه ندی کیش می کنم تا چند جوجه تو به هوا پرواز کنن و چنین کرد وازحکمتی که دروجود بهلول بود چند جوجه پرواز کردند و…

مردم در پی بهلول روانه گشتند و گفتند بهلول معجزه کرد پس ایشان پیامبر است و لباسش تبرک و ما باید تبرک جوییم ، بهلول از ترس جان پا به فرار گذاشت و در مکانی ایستاد و دور تا دور خود ادرار کرد و مردم چون صحنه را دیدند گفتند این دیوانه است ما فکر کردیم پیامبر است و بازگشتند و بهلول گفت:

خاک بر سر شما مردم که با یک کیش آمدید و با یک جیش برگشتید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.